اسلایدر

داستان شماره 94

داستانهای باحال _ داستانسرا

داستانهایی درباره خدا_ پیغمران_ امامان_دین_ امام علی_ قضاوت امام علی_ اصیل ایرانی _ پادشاهان _عاشقانه_ ملا_ شیوانا_ بهلول_ بزرگان_ غمگین_ طنز_ جالب_ معجزه_ پسرانه_ عبرت آموز هوسرانی_ صفا و صمیمیتها_ شنیدنی_ زندگی_ موفقیتها_ خوش یمن_ طمع_ آموزنده_ بی ادبانه _ احساسی_ ترسناک _بقیه و..

داستان شماره 94

داستان شماره 94

 

گمراه شدن بلعم باعور توسط زن خائنش


یک داستان بسیاز زیبا و خواندنی(همگی بخونید خیلی زیبا و جالبه

بسم الله الرحمن الرحیم
هنگامی که موسی بن عمران( ع )میخواست شهرهای ستمگران را فتح نماید.لشگری به فرماندهی« یوشع بن نون » و « کالب بن یوفنا » فرستاد.وقتی این لشگر به مرکز دشمن رسید اهالی شهر پیش بلعم باعور که از فرزندان حضرت لوط بود و اسم اعظم را میدانست جمع شدند و به او گفتند:موسی با لشگری فراوان آمده که ما را از شهر خارج کند.از تو تقاضا داریم آنها را نفرین کنی
بلعم باعور در جواب گفت:چگونه میتوان پیغمبر خدا را نفرین کرد با این که مومنین و ملائکه با او همراه هستند؟ولی آنها پیوسته از او تقاظا میکردند ولی بلعم امتناع می ورزید.عاقبت پیش زن بلعم آمده و هدیه ای برایش آوردند و به او گفتند:ما تقاظا داریم به هر وسیله ای که ممکن است شوهر خود را راضی کنی که بر موسی و قومش نفرین نماید
زن بلعم پیش شوهر خود رفت و خواسته مردم را با او در میان گذاشت.آنقدر اصرار ورزید که بلاخره بلعم راضی شد تا استخاره نماید.پس از خدا درخواست راهنمایی نمود.در خواب او را از این عمل نهی نمودند.به زن خود جریان را گفت.زنش از او خواهش کرد که برای مرتبه دوم استخاره کند و او هم کرد ولی این مرتبه جوابی نرسید.زن گفت اگر خدا نمیخواست تو را منع می نمود. و عاقبت با چرب زبانی های خود بلعم را فریب داد
بلعم سوار بر الاغ خود شد و رو به طرف کوهی رفتکه مشرف بر بنی اسرائیل بود تا در آنجا آنها را نفرین کند.نزدیک کوه که رسید خرش به زمین خوابید پیاده شد و آنقدر آن حیوان را اذیت کرد تا حرکت نمود.مختصری راه رفت باز خوابید.در مرتبه سوم که او را زیاد کتک زد خداوند آن حیوان را به سخن در آورد که:وای بر تو ای بلعم کجا میروی مگر نمیبینی که ملائک مرا بر میگردانند.ولی بلعم برنگشت.در این هنگام الاغ رها شد و بلعم رفت تا مشرف بر بنی اسرائیل گردید.هر چه خواست نفرین کند زبانش باز نشد
از او جریان را سوال کردند. گفت : پیش آمدی که بوسیله آن خدا را مقهور نموده است.دیگر دنیا و آخرت را از دست دادم جز حیله راه دیگری نمانده است.پس دستور داد تا زنها خود را آرایش کنند و با اجناس مورد نیاز به عنوان خرید و فروش داخل لشگر حضرت موسی ( ع ) بشوند و اگر کسی از سربازان قصد شهوترانی با زنی را نمود آن زن خود را در اختیار او بگذارد چون اگر یک نفر از این سپاه زنا بکند کارشان تمام است
همین کار را کردند زنها داخل سپاه شدند.شخصی به نام « زمری » فرزند مشلوم دست زنی را گرفت و پیش حضرت موسی ( ع ) آورد و گفت خیال میکنم نظر تو این است کهجمع شدن با این زن حرام است.به خدا سوگند که هرگز از دستور تو پیروی نخواهم کرد.پس آن زن را داخل خیمه خود نمود و با او در آمیخت.خداوند بر سپاه حضرت موسی ( ع ) مرض « طاعون » رامسلط کرد.« فنحاص بن عیزار » که فرمانده لشگر حضرت موسی ( ع ) بوددر آن موقع میان سپاه نبود.بعد از مراجعت دید که طاعون سپاهیان را فرا گرفته است.سبب را پرسید.جریان را برایش شرح دادند.او که مردی غیور و قوی بود به طرف خیمه « زمری » رهسپار شد.موقعی رسید که او با آن زن در آمیخته بود.با یک نیزه هر دو را کشت.و طاعون که تا آن ساعت باعث مرگ بیست هزار نفر از لشگر حضرت موسی ( ع ) شده بود برطرف گردید
خداوند این آیه از قرآن را در باره « بلعم باعور » نازل فرموده است که: (تذکر بده به آنها داستان کسی که او را آشنا به اسرار خود« اسم اعظم » نموده بودیم ولی به واسطه نافرمانی از او گرفتیم و شیطان در پی او افتاد و او از گمراهان شد

 

 



[ چهار شنبه 4 تير 1389برچسب:داستانهای عبرت آموز هوسرانی, ] [ 17:45 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]